ترسیم مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام و عصر عاشورا
دیــد بـــالای بـــلــنــدی ازدحـــام صد حرامی، دور یک بیتُالحَرام حملهور، بر کعبه دید اصحاب فیل دشتی از نـمـرود گِـرد یک خـلیل کَعب نیها گِرد کعـبه، در طواف سـنـگهـا دارنـد قـصد اعـتکـاف «دیدهای تلـفـیق خون و خاک را؟ بـر زمـیـن افــتـادن افــلاک را؟» دیدهای مرگی بدین حَد، باشُکـوه؟ دیدهای تـکـیـه دهد بر نـیـزه کوه؟ دیـدهای پَـرپَـر، گُـل احـساس را؟ دیدهای یک یاس و، صدها داس را؟ دیدهای صد سنگ و یک آئینه را؟ نُـو به نُـو، صـد کـیـنۀ دیرینه را؟ مـاهـتـابی با شـفـق، آمیـخـتـهست خون پیشانی به رویش ریختهست زخــمـههـا در پــردۀ بـیــداد بــود یک گلو، صد حـنـجره فـریاد بود دیـد بـالای بـلـنـدی، خواهر است دست او گه بر فلک، گه بر سر است درد، در دل بـود بـر لب آه داشت یا «رسولالله» و «یا الله» داشت هر دو تن، گویی دو بیجان پیکرند شـاهـد جــان دادن یـکــدیـگــرنـد در صـدای او، ولی جـوهـر نـبود جوهـر گـفـتـار، بـا خـواهـر نـبود در نـگـاه خود، پـیـام صبر داشت کـوه را بـا اسـتـواری وا گـذاشت ای امـیـد مـن بـرو ایـنـجـا مـباش خود نمک بر زخمهای من مپاش رُو به خـیـمـه رهـبـری آغـاز کن خار، بَر کَـن، راه طفـلان باز کن مـاه من، منـظـومهام را کن رَصَد بــوی آتـش بـر مـشـامـم میرسـد آسـمان در شب، پُر از اَنجُـم شود در دل شب، قـرص ماهم گم شود جـستجـوی خـویش را دنـبـال کن گر نجُـستی، روی در گـودال کن کــودکـان مــا هــمـه دُردانــهانــد گِـرد شـمــع داغ هــا پــروانــهانـد بر سـر بـیـمـار مـن تـیـمـار بـاش در کـنـارش کـاروان سـالار بـاش هرچه گفتش چشم بربند از حسین زینب، امّا دل نـمیکَـنـد از حسین داشـت یک تن بـیـمِ جـان دو امام گاه در گـودال، دل، گه در خـیـام زین طرف، بییار، مانده یک غریب ز آن طرف، بیمار میخواهد طبیب مرغ دل، گه در حرم، پَر میکشید گه به سوی قــتلگه، سر میکـشید بــود زیـنـب، مُــحــرِمِ حــجّ وفــا گه به سوی مَروه، گاهی در صفا زیـر پـایـش دیـد مـیلـرزد زمـین رنگ گردون، همچو روی شرمگین آبهـا، گـویـی تـلاطُـم مـیکـنـنـد بـادهـا هم، راه خـود گـم میکـنـند جـامه گـردون در خُـم نـیـلی زنـد خود به روی خود، شفق سیلی زند ز آسمان، خورشید باشد جلـوهگر یـا که داغـی را نـهـاده بر جگـر؟ رنـگ از مـهـتـابِ روی او پـرید بـوی پـرپـر گـشـتـن گُل را شـنید عشق، کوه صبر را از جای کَـند رفـت سـوی مـجـمـر آتش، سـپـند پـای از ره مــانــد، امّـا دل دوانـد بر زمین چون سایه، خود را میکشاند با تن بیجان، سـوی جـانانه رفت شمع، سوسو میزد و پروانه رفت آمـد و دیــد از عِـنـاد قــوم کــیـن گـوشـوار عـرش، بر روی زمین بانگ زد: آئـین مهـمانیست این؟ کافـران! رسم مـسلـمانیست این؟ آه ای نـفـریـن بـیحـد، بـر شــمـا نیست آیـا یک مـسـلـمان در شما؟ این گـلو را مصطفی بـوسـیدهست صد گُل از گلبرگ رویش چیدهست دیــدۀ او، مـشـعــل اُمّ الــقــُراسـت سـیـنـۀ او، لوح محـفـوظ خـداست سرخ بود این گُل، که بر آن رنگ زد؟ کی به یک آئینه، صدها سنگ زد؟ این شَفَـقرخسار، ماه زینب است کـعـبـۀ دل، قـبـلـهگـاه زینب است از لـبـش دارد حـیـات، آب حـیات دست هَستی خواهد از دستش برات دیدهای در پـیـش چـشم خـواهری خـنجری و، قـاتـلی و، حـنجـری؟ دیدهای روی حـریر، الـمـاس را؟ دیــدهای داسـی نــبُــرّد یــاس را؟ خواهر از این سو و از آن سو، عدو بود یک خنجر، به روی دو گـلـو گر چه او را طـاقـت دیـدن نـبـود همچـنـان وحی، آمد از بالا فـرود لـیـک با او هـالـهای از نـور بـود چشم خـفـّاشان به رویش کور بود از خـدای عشق، نـیـرو میگرفت صبر، زیر بـازوی او میگـرفـت پیـکـر بیجـان خود را میکـشانـد میفـتـاد و عـشـق او را میدوانـد تـا حـسـیـن از عـزم او آگــاه شـد صحنه بیش از زخمها، جانکاه شد گفت، ای هـمسـَنگـر من خواهـرم ای تو نـامـوس خـدا رُو در حـرم بـاز سـوی خـیـمـههـا پـیـمـود راه ای قـلـم بـرگـرد سوی خـیـمـهگـاه بس زبـان افـصـح اینـجـا لال شـد کس چه میداند چه در گودال شد هر قـلم اینجا شکـسـته بهـتر است جز لبان عـشـق، بسته بهـتر است نِی توان دارد زبان، بر گـفـتـنـش نِـی دلـی را طـاقـت بـشـنـفـتـنـش آیـههـای عـاشـقـی تـفـسـیــر شــد خـنـجـری با حـنجـری درگیر شد بـاغ را عـطـر خـدا پُـر کرده بود کـربـلا را دو صدا پُـر کـرده بود خـواهـری گـفـتا: به قـربان سرت بـانـویـی گـفـتـا: بـمـیـرد مــادرت آسـمـانـا، گـریه سر کـن بر زمین «سر بریدند آسمان را در زمین» |